تبلیغات
MODERN72 - سد یا سکو ؟
 
MODERN72
                                                        
About the blog

MODERN72
مدیر وبلاگ : امید
Authors
Poll
نظر شما در مورد ما چیست؟







Side plates
Statistics
  • TOTAL :
  • Visit :
  • visitYesterday :
  • Visits this month :
  • Visit months ago :
  • Authors :
  • Total Posts :
  • Last Visit :
  • Latest Update :
دوشنبه 7 آذر 1390 :: نویسنده : امید


در زمان های گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی  کرد. بعضی از بازرگانان وندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.بسیاری هم غرولند میکردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه است و...باوجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.

غروب یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود نزدیک سنگ شد بارهایش را زمین گذاشت و باهر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد.ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد و داخل ان سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود:

هرسد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی شما باشد!





Type : داستان های زیبا و جالب، 
Labels : سد، سکو، سد یا سکو،
Related Links :




سه شنبه 27 دی 1390 11:56 ب.ظ
سلام دوست عزیز
عجب عکسی!!!!
خوشحال میشم عضو وبسایت بنده بشید و مطالبتون رو با نام خودتون ارسال نمایید
جمعه 18 آذر 1390 10:31 ب.ظ
سلام.وبلاگت جالب بود.خسته نباشی.
پنجشنبه 17 آذر 1390 11:40 ق.ظ
سلام سلام سلام...
خوشحال میشم بهم سر بزنید.
پست جالب هست حتما بیاید.
منتظر حضور گرمتون هستم.
جمعه 11 آذر 1390 10:57 ب.ظ
چرا به روز میشی اطلاع نمیدی؟!
خیلی آموزنده بود. عباس یاد بگیر!!
دفعه آخرت باشه ها!!!!!!!!
جمعه 11 آذر 1390 02:39 ب.ظ
سلام بر تو و بر عاشورای بزرگی که در چشم های معصوم تو خلاصه شده است.

جاده های بیابانی، حرمت پاهای زخمی ات را نگاه نداشتند اما تازیانه ها پیکر سه ساله ات را خوب می شناسد.

سلام بر تو که در خنکای لبخند حسین(ع) رها بودی و پا به پای آبله، زخم هایش را به جستجو.

سلام بر کوچکی گام هایت، به تو و خاطرات در آتش رها مانده ات.

سلام بر تو که آتش کوتاه تر از دامنت نیافت.

تو را خوب تر از شام غریبان، زینب می شناسد وتو بهتر از همه شام غریبان را...

سه شنبه 8 آذر 1390 07:16 ب.ظ
بزرگی را پرسیدند: زندگی چند بخش است؟

گفت دو بخش است،کودکی و پیری...

گفتند پس جوانی چه؟؟

گفت: "فدای اربابم حسین"...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.