تبلیغات
MODERN72
 
MODERN72
                                                        
About the blog

MODERN72
مدیر وبلاگ : امید
Authors
Poll
نظر شما در مورد ما چیست؟







Side plates
Statistics
  • TOTAL :
  • Visit :
  • visitYesterday :
  • Visits this month :
  • Visit months ago :
  • Authors :
  • Total Posts :
  • Last Visit :
  • Latest Update :
پنجشنبه 10 بهمن 1392 :: نویسنده : امید

       
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.
شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه می رود، مثل یک دزد که می خواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ می کند.
آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند نزد قاضی برود و شکایت کند.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد، زنش آن را جابجا کرده بود!
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود، حرف می زند و رفتار می کند.




Type : داستان های زیبا و جالب، 
Labels : مدرن72، MODERN72، MODERN72.MIHANBLOG.COM، قضاوت زود،
Related Links :




     

1- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می‌شدی
بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

 

2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

 

3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟

 

4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می‌کردی
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟

 

5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟

 

6- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟

 

7- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟

 

8- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟

 

9- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.

 

10- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی
بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می‌کردی؟





Type : داستان های زیبا و جالب، 
Labels : modern72، 72، مدرن، مدرن 72، ده چیزی که خداوند درمورد آن ها از تو سوال نمی کند...،
Related Links :




پنجشنبه 15 فروردین 1392 :: نویسنده : امید


                           

  زن : عزیزم تو سیگار می کشی ؟

   مرد : بله

    زن : روزی چقدر ؟

  مرد : 3 بسته

     زن : پول هر بسته چقدره ؟

   مرد : 7000 تومن

      زن : چتد ساله سیگار میکشی 

مرد : 15 سال

زن : بنابر این اگه هر بسته سیگار 7000 تومن باشه تو هم روزی 3 بسته سیگار بکشی 630000 هزار تومن هر ماه پول سیگار میدی که در یکسال میشه 7560000 تومن درسته ؟

مرد : درسته

زن : اگه تو هر سال این پول رو نگه می داشتی توی 15 سال می شد 113400000 تومن درسته ؟

مرد : درسته

زن : می دونی اگه تو سیگار نمی کشیدی اون باعث می شد پولت هدر نره و الان می تونستی یه بنز بخری ؟

مرد : تو سیگار می کشی؟

زن : نه

مرد : پس اون بنز لعنتیت کجاست؟؟؟؟؟





Type : داستان های زیبا و جالب، 
Labels : حرف حق..، حق، modern72، مدرن72،
Related Links :




یکشنبه 29 بهمن 1391 :: نویسنده : امید


لحظه تحویل سال 1392 هجری شمسی روز چهارشنبه 30 اسفند ساعت 14 و 31 دقیقه و 56 ثانیه






Type : داستان های زیبا و جالب، 
Labels : سال تحویل 92، سال تحویل، 92، سال92، modern72، مدرن72،
Related Links :




چهارشنبه 3 آبان 1391 :: نویسنده : امید
گفت دانایی که: گرگی خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر!


لاجرم جاری است پیکاری سترگ


روز و شب، مابین این انسان و گرگ


زور بازو چاره این گرگ نیست


صاحب اندیشه داند چاره چیست


ای بسا انسان رنجور پریش


سخت پیچیده گلوی گرگ خویش


وی بسا زور آفرین مرد دلیر


هست در چنگال گرگ خود اسیر


هر که گرگش را در اندازد به خاک


رفته رفته می‌شود انسان پاک


وآن که با گرگش مدارا می‌کند


خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند


در جوانی جان گرگت را بگیر!


وای اگر این گرگ گردد با تو پیر


روز پیری، گر که باشی هم چو شیر


ناتوانی در مصاف گرگ پیر


مردمان گر یکدگر را می‌درند


گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند


این که انسان هست این سان دردمند


گرگ‌ها فرمانروایی می‌کنند


وآن ستمکاران که با هم محرم‌اند


گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند


گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب


با که باید گفت این حال عجیب؟




Type : جملات زیبا، 
Labels : فریدون مشیری...، فریدون، مشیری، شعر، modern72،
Related Links :




سه شنبه 31 مرداد 1391 :: نویسنده : امید



 

شما یادتون نمیاد، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز.


شما یادتون نمیاد، سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ


شما یادتون نمیاد، ولی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد.


شما یادتون نمیاد، تو فیلم سازدهنی مرده با دوچرخه توکوچه ها دور میزدو میخوند:دِریااااااا موجه کا کا.. دِریا موجه.


شما یادتون نمیاد موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میذاشتیم رو میز که تقلب نکنیم.


شما یادتون نمیاد؛ جمعه شبا سریال جنگجویان کوهستان رو، فرداش همه تو مدرسه جوگیر بودیم.

 

شما یادتون نمیاد، پیک نوروزی که شب عید میدادن دستمون حالمونو تا روز آخر عید میگرفتن !


شما یادتون نمیاد، زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون .

 

شما یادتون نمیاد، یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود.


شما یادتون نمیاد، دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟


شما یادتون نمیاد، که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو !

 

شما یادتون نمیاد، پاک کن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !


شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن


شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن !



شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه !


شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم !


شما یادتون نمیاد، چرخ فلکی که چرخو فلکش رو میاورد ۴ تا جا بیشتر نداشت و با دست میچرخوندش.


شما یادتون نمیاد، که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد گریم می گیره.


شما یادتون نمیاد، بازی اسم فامیل. میوه:ریواس. غذا:ریواس پلو…..!

 

شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!!

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم …

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم !!!

شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک) رو با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده اش

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم، همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم…

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام …

شما یادتون نمیاد اون موقع ها وقتی مدادمونو که میتراشیدیم همش مواظب بودیم که این آشغال تراشش نشکنه همینجوری هی پیچ بخوره

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه “برگه امتحان” گنده نوشته بودن

شما یادتون نمیاد اون روز هایی که هوا برفی و بارونی بود ناظم مدرسه میگف امروز صف
نیست مستقیم برید سر کلاس...

شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه !

 

چه شیطونی هایی می کردیم یادش به خیر یاد کودکی…….و همه بچه های اون موقع…. یاد اون روزا بخیر

 




Type :
Labels : شما یادتون نمیاد، یادتون نمیاد، دوران بچگی،
Related Links :




یکشنبه 22 مرداد 1391 :: نویسنده : امید


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد... در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

 پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند. و سپس به او گفتند باید ازت عکس برداری شود تا مطمئن شویم جائی از بدنت اسیب ندیده پیر مرد غمگین شد ٬گفت:عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت: همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او میخورم. نمی خوام دیر شود پرستاری به اوگفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت:خیلی متاسفم ٬ او الزایمر دارد ٬ چیزی را متوجه نخواهد شد !حتی مرا هم نمی شناسد !پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ٬ چرا هر روز صبح برای مصرف صبحانه پیش او میروید؟

                پیرمرد با صدایی گرفته و ارام گفت:

                                        اما من که میدانم او چه کسی است....    





Type : داستان های زیبا و جالب، 
Labels : وفای عشق، عشق واقعی، عشق، وفای عشق پیرمرد،
Related Links :




چهارشنبه 4 مرداد 1391 :: نویسنده : امید

پیرمردی تنها  در روستایی زندگی می کرد . او قصد داشت مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما کار بسیار سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان به سرمی برد . پیرمرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت خود و مزرعه را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم٬ چرا که امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست می داشت. من برای کار در مزرعه خیلی  پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد و مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدرت .!
 پس از مدتی پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن ٬ من آنجا اسلحه پنهان کرده ام!  سپیده دم روز بعد 12 نفر از مأموران و افسران پلیس محلی نزد پیرمرد امدند٬ و تمام مزرعه را زیر و رو کردند٬  بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش فرستاد و او را از انچه روی داده بود مطلع کرد و از این امر اظهار سردرگمی نمود!

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم!





Type :
Labels : قدرت اندیشه..، پیر مرد تنها، شخم زدن مزرعه، مزرعه، مدرن72، modern72،
Related Links :




یکشنبه 28 خرداد 1391 :: نویسنده : امید
(دست هایی که با خدای خود خلوت کرده و او را میخواند)

از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر٬ با اعتماد٬ زمان حال ات را بگذران وبدون ترس برای اینده اماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز. شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.                                

"زندگی شگفت انگیز است٬ فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید"

فرقی نمی کند گودال اب کوچکی باشی یا دریای بیکران...زلال که باشی٬ اسمان در توست.





Type : داستان های زیبا و جالب، 
Labels : بگذار عشق خاصیت تو باشد، خاصیت عشق، modern72، عشق، از خدا پرسیدم،
Related Links :






( Total Pages : 4 )    1   2   3   4